تبليغاتX
رهگذر - بیا جان سمیه بیا
بیا جان سمیه بیا

شنیدم گریه کردی..تو؟

من دارم دق می کنم ....

تو نمی گی من بشنوم که گریه کردی می میرم.

من تا به حال ندیده بودم تو این همه سال تو چشات خیس شه.

من اگه می دیدم چشات خیسه می مردم..

باور کن

آخه من مگه چند تا...؟؟؟؟؟؟!!!هان ...خودت می دونی ؟چند تا؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی تو واقعا گریه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلت واسه ما تنگ شده؟

من دلم داره می ترکه.

می فهمی یعنی چی؟می دونی چند روز ندیدمت...

می دونی این چند روز چقدر برات گریه کردم.

می دونی این چند روز چقدر ماها گریه کردیم؟

می دونی چند روزه ندیدمت

بیا می خوام یه دل سیر ببینمت.من و طاقت ندیدن تو؟؟؟؟؟؟؟

وای خدا تو گریه کردی..؟؟؟الهی من برات بمیرم

بذار من جای تو گریه کنم.مث تمام این روزها که دارم برای تو گریه کنم هنوز توان دارم که به جای تو گریه کنم.

من الان هم دارم گریه می کنم.

از صبح بغضم رو خوردم تا گریه نکنم ولی الان دیگه نمی تونم تحمل کنم

چه جوری تونست اشکاتو ببینه و طاقت بیاره.خیلی تحمل داشت.

واقعا تحمل داشت

چشمای قشنگ تو  و گریه...؟؟؟؟

شنیدم تو هم مث من هرچی آهنگ غمگین داری گوش می کنی و گریه می کنی.

مث الان من

مث این روزای من

اما تو گریه نکن...

من فقط شنیدم و دارم دق می کنم

من می مردم اگه گریه هاتو می دیدم

بیا بخند تا من برای خنده های تو بمیرم

من دلم برای خنده هات تنگ شده

من دستام توان نوشتن نداره

می دونی این چند روز و چند شب چقدر گریه کردم

بشمار ببین چند روزه ندیدمت

شاید اما طاقت داری

من طاقت ندارم

که من قرار ندارم که از تو دیده بپوشم

این شبها من فقط گریه کردم

دیشب که شنیدم گریه کردی...

دیگه نای گریه کردن هم نداشتم

بغض کردم و خوابم برد

راستی چرا به خوابهای من سر نمی زنی؟

من چرا تو رو توی خوابهای خودم نمی بینم

بیا ببینمت

دلم برات تنگ شده

دل همه ما برای تو تنگ شده

می دونم دل تو هم برای ما تنگ شده

می دونی چند روزه صداتو نشنیدیم

خدا لعنت کنه کسی رو که اومد این کار رو کرد

همه می دونستن ماها چقدر به هم وابسته بودیم

چرا این کار رو کردن.

خدا لعنتشون کنه

چرا؟؟؟؟؟

بین من وتو اکنون دریا و کوه هامون

بی من تو در کجایی من بی تو درکجایم؟؟؟

من بی تو در کجایم؟

ببین راه ما طولانی نیست...

اون بی معرفتا چنان کاری کردن که...

آخه مگه اونا نمی دوستن که ما ها...

ببین خوابم تعبیر شد

خوابی که دیده بودم رو نشد برات تعریف کنم

نذاشتن که تعریف کنم

خواب دیدم طوفان اومد

تو خوابم فقط اسم خدا رو می بردم

از خواب پریدم

و

دیدی طوفان شد...

دیدی همه چیز از بین رفت

منم این روزا فقط دارم خدا رو صدا می کنم

ای کار و کس من ای هم نفس من

وقتی تو نباشی دنیا قفس من

می دونی چند روز اسمم رو صدا نکردی.

نگفتی سمیه

بگو سمیه تا جون بدم برات

اسم هیچ کدوم از ماها رو نیاوردی

با معرفت لا اقل جواب پیامی رو که داده بودم می دادی

کاش دروغ بود که تو گریه کردی

یعنی این چند شب تو هم گریه کردی؟؟؟

یعنی چشمات..!!!!

یعنی تو هم دلت واسه ماها تنگ شده

خدا لعنت کنه کسایی که با ما این کار رو کردن

نمی دونی چقدر دلم داره بهونه تو رو می گیره

یعنی می شه باز ما ها با هم باشیم

خودت می دونی من جلوی هیچ کس گریه نمی کنم

حالا می بینی دارم گریه می کنم

من از ندیدن تو خسته ام

بیا  اینجا

بیا ببینمت

بیا با هم دعا کنیم

بیا دیگه ماها گریه نکنیم...

بذار فقط آسمون گریه کنه...

فک کنم اون به خاطر ماها نمی باره

بیا یادش بدیم چه جوری بباره

بیا

جان سمیه بیا....

بیا یه دل سیر فقط نگاهت کنم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

......................................................

درباره این حرفها هیچ چی ننویس.نه نظر بده نه هیچ امیدی...فقط دعا کن بیاد.....اگه بیاد این پست رو حذف می کنم ..

 

قابل توجه دوستای خودم...بعضی ها فکر کردید این متن رو به خاطر مسائل عشق و عاشقی نوشتم...اما اشتباه فکر کردید...نیازی هم به ابراز تاسف کردن نیست....اگه می خواید دعام کنید....همین...

 

+نوشته شده در 87/02/19ساعت15:15توسط آبجی سمیه(ساقی) |