تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن×××بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن

 

وقتی مادر و پدری از جنس نور باشد دخترش نور علی نور  می شود

مادر فاطمه است و پدر علی...

بی شک دختر زینب است

وقتی مادر دامن کشان می رود

ستون خانه که می تواند باشد جز زینب؟؟؟

زینب ام ابیهایی می کند چون مادر

وقتی پدر دامن جمع می کند ....

وقتی استخوان در گلو و خار در چشم است

چه کسی این سکوت را تفسیر می کند جز زینب؟

وقتی حسن تنهاست....وقتی دنیا تیره و تار می شود..

مامن آرامش زینب است...

وقتی حسین بی قرار است

زینب قرار دل اوست..

سنگ صبور حسین یعنی  زینب

ناموس عباس...

یعنی زینب...

آنکه هر چه دید و صبر کرد...

آنکه خون را به زیبایی تفسیر می کند

زینب صبور است...

زینب با صبر دنیا آمد با صبوری زندگی کرد و  با صبر رفت....

صبر در مقابل زینب آب می شود...زینب مراد است و صبر مرید او...

یک رساله منتشر کرده خدا در باب عشق

 

                                                      که به نام آیت الله معظم زینب است

میلاد سنگ صبور اهل بیت مبارک

 

پرستار...فرشته سپید پوش...روزت مبارک..چون زینب صبور باشی...

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت 6:53  توسط  آبجی سمیه(ساقی)  | 

شنیدم گریه کردی..تو؟

من دارم دق می کنم ....

تو نمی گی من بشنوم که گریه کردی می میرم.

من تا به حال ندیده بودم تو این همه سال تو چشات خیس شه.

من اگه می دیدم چشات خیسه می مردم..

باور کن

آخه من مگه چند تا...؟؟؟؟؟؟!!!هان ...خودت می دونی ؟چند تا؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی تو واقعا گریه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلت واسه ما تنگ شده؟

من دلم داره می ترکه.

می فهمی یعنی چی؟می دونی چند روز ندیدمت...

می دونی این چند روز چقدر برات گریه کردم.

می دونی این چند روز چقدر ماها گریه کردیم؟

می دونی چند روزه ندیدمت

بیا می خوام یه دل سیر ببینمت.من و طاقت ندیدن تو؟؟؟؟؟؟؟

وای خدا تو گریه کردی..؟؟؟الهی من برات بمیرم

بذار من جای تو گریه کنم.مث تمام این روزها که دارم برای تو گریه کنم هنوز توان دارم که به جای تو گریه کنم.

من الان هم دارم گریه می کنم.

از صبح بغضم رو خوردم تا گریه نکنم ولی الان دیگه نمی تونم تحمل کنم

چه جوری تونست اشکاتو ببینه و طاقت بیاره.خیلی تحمل داشت.

واقعا تحمل داشت

چشمای قشنگ تو  و گریه...؟؟؟؟

شنیدم تو هم مث من هرچی آهنگ غمگین داری گوش می کنی و گریه می کنی.

مث الان من

مث این روزای من

اما تو گریه نکن...

من فقط شنیدم و دارم دق می کنم

من می مردم اگه گریه هاتو می دیدم

بیا بخند تا من برای خنده های تو بمیرم

من دلم برای خنده هات تنگ شده

من دستام توان نوشتن نداره

می دونی این چند روز و چند شب چقدر گریه کردم

بشمار ببین چند روزه ندیدمت

شاید اما طاقت داری

من طاقت ندارم

که من قرار ندارم که از تو دیده بپوشم

این شبها من فقط گریه کردم

دیشب که شنیدم گریه کردی...

دیگه نای گریه کردن هم نداشتم

بغض کردم و خوابم برد

راستی چرا به خوابهای من سر نمی زنی؟

من چرا تو رو توی خوابهای خودم نمی بینم

بیا ببینمت

دلم برات تنگ شده

دل همه ما برای تو تنگ شده

می دونم دل تو هم برای ما تنگ شده

می دونی چند روزه صداتو نشنیدیم

خدا لعنت کنه کسی رو که اومد این کار رو کرد

همه می دونستن ماها چقدر به هم وابسته بودیم

چرا این کار رو کردن.

خدا لعنتشون کنه

چرا؟؟؟؟؟

بین من وتو اکنون دریا و کوه هامون

بی من تو در کجایی من بی تو درکجایم؟؟؟

من بی تو در کجایم؟

ببین راه ما طولانی نیست...

اون بی معرفتا چنان کاری کردن که...

آخه مگه اونا نمی دوستن که ما ها...

ببین خوابم تعبیر شد

خوابی که دیده بودم رو نشد برات تعریف کنم

نذاشتن که تعریف کنم

خواب دیدم طوفان اومد

تو خوابم فقط اسم خدا رو می بردم

از خواب پریدم

و

دیدی طوفان شد...

دیدی همه چیز از بین رفت

منم این روزا فقط دارم خدا رو صدا می کنم

ای کار و کس من ای هم نفس من

وقتی تو نباشی دنیا قفس من

می دونی چند روز اسمم رو صدا نکردی.

نگفتی سمیه

بگو سمیه تا جون بدم برات

اسم هیچ کدوم از ماها رو نیاوردی

با معرفت لا اقل جواب پیامی رو که داده بودم می دادی

کاش دروغ بود که تو گریه کردی

یعنی این چند شب تو هم گریه کردی؟؟؟

یعنی چشمات..!!!!

یعنی تو هم دلت واسه ماها تنگ شده

خدا لعنت کنه کسایی که با ما این کار رو کردن

نمی دونی چقدر دلم داره بهونه تو رو می گیره

یعنی می شه باز ما ها با هم باشیم

خودت می دونی من جلوی هیچ کس گریه نمی کنم

حالا می بینی دارم گریه می کنم

من از ندیدن تو خسته ام

بیا  اینجا

بیا ببینمت

بیا با هم دعا کنیم

بیا دیگه ماها گریه نکنیم...

بذار فقط آسمون گریه کنه...

فک کنم اون به خاطر ماها نمی باره

بیا یادش بدیم چه جوری بباره

بیا

جان سمیه بیا....

بیا یه دل سیر فقط نگاهت کنم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

......................................................

درباره این حرفها هیچ چی ننویس.نه نظر بده نه هیچ امیدی...فقط دعا کن بیاد.....اگه بیاد این پست رو حذف می کنم ..

 

قابل توجه دوستای خودم...بعضی ها فکر کردید این متن رو به خاطر مسائل عشق و عاشقی نوشتم...اما اشتباه فکر کردید...نیازی هم به ابراز تاسف کردن نیست....اگه می خواید دعام کنید....همین...

 

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 15:15  توسط  آبجی سمیه(ساقی) 

 

                                                      ۱۹ ارديبهشت

باز بهانه شیرین تولد... و این بار نیز از عزیزان خبرنگار...

نوزدهمین روز بهشتی از ماه بهشتی اردیبهشت روز تولده یه داداش مهربونه به نام

                                      محمد رضا طلاجوران

برادر مهربانم..

 برای تو بهترینها را از خدا می خواهم...

از او می خواهم که همیشه در باغ سبز دلت ساقه ها ایمان و مهربانی بپروراند...

از او می خواهم که هدیه تولدتت را دلی خالی از غم های روزگار قرار دهد...

از او می خواهم دیدگانت را به زیباترین دوست داشتنی ها مهمان کند...

از او می خواهم که زندگیت را پر از شهد شیرین شادی کند...

از او می خواهم که همیشه دنیا را بر وفق مراد تو بچرخاند...

از او می خواهم لحظه لحظه زندگانیت پر از یاد او باشد...

باز هم تولدت مبارک..به شما و خونواده گلت مخصوصا زهرا خانوم گل  دختر نازنینت...

همیشه سبز و شاد باشی

                                            تولدت مبارك

 

این روزها که خانه ام فضای غم آلود گرفته بود شاید بهانه ای لازم بود تا حال و هوای اینجا عوض بشه....اما من باز به درد عادت می کنم...چاره ای نیست جز این.ممنونم از شما که سعی کردید  به من اعتماد نفس بدید.مخصوصا داداش فرزانه  فاطمه و علی آقاکه  پست این مطلبش خیلی کمکم کرد.از طرفی از فاطمه و فرزانه خواهرای نازنین و مهربونم که این چند روز خیلی ناراحتشون کردم معذرت می خوام.منو ببخشید.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 6:45  توسط  آبجی سمیه(ساقی)  | 

الدعا یرد البلا

دعا می کنم اما هنوز سیل بلا نازل می شه...

دعاهام سالهاست به گوش خدا نمی رسه انگار.

خیلی وقته چراغ سبز استجابت جلوی چشمام روشن نشده

خیلی وقته پشت چراغ قرمز دعاها ایست کردم...

من آدم صبوری نیستم...

اما تا به حال خیلی صبر کردم

خودش گفته.خود خودش گفته که شرمش میاد دعاها رو رد کنه

پس چرا موقع من میشه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

و گاهی شک می کنم که:

الا بذکر الله تطمئن القلوب

؟؟؟؟

حیف که محکومم به صبر کردم وگرنه من آدم صبوری نیستم...

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 2:18  توسط  آبجی سمیه(ساقی) 

یه چیزی داره تو وجودم وادارم می کنه این وب رو حذف کنم..یه تصمیم ناگهانی...یه حسی داره به من می گه این وب نباشه خیلی بهتره..

ولی دستم انگار نمی ره رو حذف وبلاگ ..چند بار امتحان کردم که حذفش کنم ولی وقتی می گی مطمئنی ...یه جوری می شم که نمی تونم ok  رو بزنم...

دروغ نمی گم خیلی وقتا به وب های شما و نوشته هاتون حسودیم شد که چرا نمی تونم مثل شماها بنویسم...

هیچ وقت از نوشته هام خوشم نیومد..همیشه بعد یه روز ازشون بدم میومد....

نمی دونم چه کنم...جدا شدن از این خونه برام خیلی سخته.... اینجا رو خیلی دوست دارم ولی ...

نمی دونم ...قرار بود دو تا پست بعدی هم تولد بگیرم...میام و تولدها رو تبریک می گم....ولی بعد اون رو نمی دونم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كمي تا قسمتي خسته كمي تا قسمتي گریان

دلم چون  كفتري زخمي نشسته گوشه ای نالان

کمی تنها کمی ابری کمی چون آسمان بی تاب

شبیه ماهیه قرمز درون تنگ پر از آب

کمی تنها کمی خاموش کمی از یادها رفته

شبیه بی نشان هایم شبیه حرف ناگفته

شبيه يك مترسك شد تمام قامت خسته ام

به روي آرزوهایم چه ساده چشم می بستم...

من اینجا بس دلم تنگ است بدون توشه و بارم

برای بی صدا مردن شبی تا صبح می بارم

                                              شنبه 14/2/87 ساعت 22

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پائیز مهربانم تولدت مبارک....دعا می کنم لحظه لحظه زندگیت رنگین کمانی باشه...

آقا مهدی صالح پور  ...تولد تو هم مبارک...امیدوارم همیشه به همین سادگی بمونی....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر دوست دارم این روزها مثل یه مهمون ناخونده برم پیش خدا....

 

من دلم برای قیصر تنگ شده...براي شاعر ارديبهشتي ام كه  بی پال پرید ولی یاد نگرفتم بی بال پریدن را

اسماعيل داور فر :

یادش بخیر خانه شماره 13.هر روز به امید دیدن این سریال تو برنامه خانواده از مدرسه تند تند میومدیم خونه....يادش بخير أژانس دوستي

خدايش بيامرزد

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 21:17  توسط  آبجی سمیه(ساقی) 

پل چشمه کیله

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 8:14  توسط  آبجی سمیه(ساقی) 

دختر ایرونی وبلاگ دوست منه.رفیق همشهری و همکلاسی گل من...تازه شروع کرده ها.حتما بهش سر بزنید...

پینوشت!!!!! می دونم دیگه چندش تون میاد از  بس من تولد گرفتم..ولی چه کنم ... اردیبهشت ماه تولد بهشتی هاست.....

خب...11 اردیبهشت ..:تولد مامان خانوم منه.... تولددددددددش مبارک........

                                     من ندانم که کی ام..من فقط می دانم...که تویی شاه بیت غزل زندگیم

تولددت مبارك

12 اردیبشهت....تولد بهترررررررررررین دوست من ..یعنی مهسا.....ماه منه....

تولدت مبارك

12 اردیبشهت...این یکی شهادته..مرتضی مطهری....مرد همیشه زنده ای که هنوز با شور و هیجان و عقل و منتطقش در صفحه صفحه کتابهایش نفس می کشد...

12 اردیبهشت....تبریک به همه معلمهای عزیز....مخصوصا آقای علي خليلي و سهراب سماواتي و أقاي شعراني سرباز معلم جنوبی...معلم های واقعی دنیای مجازی... و همه استادهای عزیز... مخصوا معلم ها و اساتید خودم....روزتون شدیدا مبارک....

فکر این روزهای من:اگر فرض بگیریم شهید مطهری شهید نمی شدند..چه روزی از سال روز معلم بود؟

پینوشت دیگه...چه بخواید و  چه نخواید دو تا تولد دیگه تو اردیبهشت دارم...

می دونی چی شد من یادم رفت روز معلم رو به آبجی خانومم تبریک بگم...ابجی روزت مبارک...هر چی گرفتی نصف نصف..

معلمی هم خوب چیزیه ها..چه چیزایی کادو می دن

 

 

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت 6:22  توسط  آبجی سمیه(ساقی)  | 

مصاحبه با محمد  دلاوری اینجا

اگه حوصله داری و کمی تا قسمتی بیکاری چرت و پرتای منو بخونی.. بخون....(ببخشیدا)

Rico توی آسمونه یک هو سقوط می کنه و با مخ می ره توی دریا...سرش به صخره می خوره پیام میاد rico: killed...

دوباره از اول....

 Rico توی آسمونه...دستم به یه کلیدی می خورد چتر نجات باز می شه... rico زنده می مونه می رسیم به خیابون.نجاتش می دم...کلید  Eبود

یه جاده صاف و  آسفالت شده......طبیعت بکری بود...همه جاآروم..صدای موج دریا هم میومد آسمون هم آبی بود با ابر های قشنگ... Rico رو هل می دم که بره ...چیزی که می رفت رو اعصابم صدای فرمانده  ricoبود...یه چیزایی می گه...انگار rico زبان خارجکی بلد نیست یا نمی خواد بچه حرف گوش کنی باشه...منم که هیچ...

 Rico می دوئید...فقط می تونه بدوئه...دنبال هر کلیدی می گردم... کلید راه رفتن رو صفحه کلید نبود...تمام کلید ها و تمام F ها رو امتحان کرده بودم.

طفلک rico محکوم به دویدن بود ولی بالاغیرتا... مرد خستگی ناپذیری بود...با اونهمه تجهیزات خوب می دوئید

به پل می رسیم... Rico رو مجبور می کنم بایسته تا من صدای موج دریاچه رو بشنوم...و قایق هایی که از زیر پل می رفتن...جاده ها شبیه جاده هایی رویاهام بود....چه کیفی داشت.......چه دلپذیر...چه هوایی...حس می کردم باد خنکی داره تو وجودم راه می ره...اروپا هم رفتیم.... (چه توهمی)

باز رفتیم...تازه فهمیده بودم چه جوری می شه تفنگ به rico داد.بهش تفنگ می دم.عجب اشتباهی کرده بودم.اینو بعدا فهمیدم

باز رفتیم... به کلبه رسیدیم.هیچ کس نبود..کلبه ای هم نبود که بگم صابخونه رفته روز نشینی!!!...یاد حرف استادم افتادم..بی خیال که چی می گفت...در کل منظورش این بود که اجانب همسایه ندارن واسه همین راحتن

چند تا کلبه دیگه هم رفتیم فقط صدای مرغ و خروس میومد.ولی از آدم خبری نبود...درها رو بلد نبودیم باز کنیم..ما که دزد نبودیم..فضول هم

باز rico می دوئه...صدای گنجشک میومد..چه جیک جیکی!!!..اما. این فرمانده rico هزار بار پیام داد که من فقط دشمن خارجی رو می فهمیدم...می رفتیم خوش و خرم.... می رسیم سر دو راهی..سرمون رو می اندازیم پائین از یه طرفی می ریم دیگه...چپ و راستش رو یادم نمیاد

باز rico می دوئه...یه کم هوا تاریک شده بود..درختها توی تاریکی سایه هاشون رو پهن کرده بودن رو زمین...!!!!

می رسیم به یه جایی ... Rico تو راه چند بار تفنگ هاشو امتحان می کرد...چندبار جاده ها رو کشت!

رسیدیم به یه بازار محلی..دوتا ماهی فروش داشتن باهم دیگه آواز می خوندن.آوار اونها انگار rico رو اذیت می کرد.. Rico شلیک کرد...اونها زل می زدن و می نشستن...تعجب می کردم چرا فرار نمی کردن.؟چرا مقاومت نمی کنن..یکی فقط زار می زد.... Rico کلی شلیک کرد ولی چرا اون کلتش تموم نمی شد نمی دونم.شاید کلت جادویی بود...انقدر زد تا مردن...اون تا دستش رو میاورد پائین تفنگش پر می شد!!!!!

یه نفر هم اون پشت ها بود.داشت تمشک می فروخت.از همه پیر تر بود.انگار  همه آدمها کر بودند..انقدر می زنه rico تا اونم می میره...وجدان نداشت انگار

باز صدای آواز اون دوتا مرد ماهی فروش میاد..ایندفه بیشتر شلیک می کنه...تا می میرن..چه قسی القلب

اما بخدا اونا دفعه اول مرده بودن...تازه هر کی می مرد محو می شد!!!خودم دیدما...شاهدم

Rico میاد بیرون...یک زن می بینه...شلیک می کنه و زن پا به فرار می گذاره... Rico شلیک می کنه و می دوئه... اونم می دوئه و فرار می کنه.و من تعجب می کنم...چرا این زن فرار می کرد...مقاومت می کرد...زن راهبه بود... Rico خوب نشانه گیری می کنه تا زن هم می میره

حس کردم rico خسته اس...دنبال یه کلید می گشتم تا rico یک جایی بشینه یه آبی به دست و صورتش بزنه یا چیزی بخوره..ولی پیدا نبود...

بردمش دریاچه..تا زانو رفت توی آب...به آب شلیک کرد...خدایا این فرمانده هزار بار همون پیام تکراری رو می فرسته....عصبانی بود خیلی ...رو اعصابم رژه می رفت

ولی تو صورت rico هیچ حسی نیست...می دونم اگه فرمانده پیداش می کرد با یه تیر خلاصش می کرد اگر rico نمی کشتش...

باز rico می دوید...باز rico رو مجبور کردم روی پل بایسته تا من قایق ها رو ببینم... Rico شلیک می کرد...به قایق ها...دیوانه بود...؟؟؟

Rico شلیک می کرد به آسمون...می خواست به ابرها و پرنده ها شلیک کنه...رسیدیم به پمپ بنزین بسته بود...اصلا ما ماشین ندیدیم پمپم بنزین واسه چی؟!یادم رفت ازش بپرسم کارت سوختش رو گرفته یا نه؟

Rico تبلیغات هم می خوند...انگار قرار بود یه فستیوال برگزار بشه...ولی Rico همه رو کشته بود

رسیدیم در یک خونه ...مردی اونجا داشت در رو باز می کرد... Rico اونو کشت

باز رفتیم یه کلبه دیگه..یه کارگر اونجا بود rico اون رو هم کشت...اولش مقاومت کرد..ریکو با مشت و لگد بعد با کلتش کشتش..اونم محو شد...چه روستای عجیب غریبی بود ها...

از دست rico خسته شدم.چقدر صلح نطلب بود..همه رو می کشت ...خسته شدم از شنیدن صدای فرمانده rico....از دیدن خونی که پخش می شد...بردمش دوباره تو اون دریاچه ...

با rico 4005 متر دویده بودم... با کلیدS سرش را کردم زیر آب...از اون زیر نمی دونم چه جوری پرید توی یه قایق..به قایق به آب شلیک می کرد

دوباره سرش رو کردم زیر آب با Wسرش رو کوبوندم به یه صخره..انقدر منتظر پیام rico :killed... موندم دیدم خبری نیست...اون مردنی نبود.بی خیال شدم.گفتم بالاخره خفه می شه.البته چد باری به سرش زده بود خودش رو بکشه....

روی exitکلیک کردم..خسته شده بودم از بس کلید Wرو فشارده بودم....تا اون بدوئه

طفلک rico گناه نداشت من هی می گفتم rico بکش. Ricoبدو....

اما....

من می دویدم...من شلیک کردم...من فرمانده rico بودم...من قصی القلب بودم...من وجدان نداشتم...من دیوانه بودم...من عصبانی بودم...

من rico بودم...

--------

اینم خود rico

-------------

خدا رو شکر این کشتن ها عذاب وجدان نمیاره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز میلاد تو روز شادی قاصدک هاست

روزی که آنها ها پیام آمدنت را به صد شوق بر زبان هجی می کردند

روزی که آنها گوی سبقت می ربودند از هم

تا بگویند که یک دخترک اردیبهشتی از دیار بهشت آمد.

زهرای نازنیم من هم چون قاصدک ها شادم از میلاد تو

نازنین آغاز هجدهمین بهار زندگی ات مبارک تا مثبت بی نهایت

تولدت تا مثبت بی نهایت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  87/02/06ساعت 6:44  توسط  آبجی سمیه(ساقی)  | 

 

در جستجوی برادر آمده بود که سفرش نیمه تمام ماند.... و دیدار روی ماه برادر میسر نشد...اما برادر هنوز هم از این راه دور از خواهر دلبری می کند....

رحلت حضرت فاطمه معصومه تسلیت باد...

تسلیت...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام...